تبليغاتX
انفرادی عشق
ورود عشق ممنوع
.
.
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

_________@@@@@@@@
________
@@@________@@_____
@@@@@@@
________
@@___________@@__@@@______
@@
________
@@____________@@@__________
@@
__________
@@________________________
@@
____
@@@@@@______@@@@@___________
@@
__
@@@@@@@@@__@@@@@@@_________
@@
__
@@____________@@@@@@@@@_______
@@
_
@@____________@@@@@@@@@@_____
@@
_
@@____________@@@@@@@@@___
@@@
_
@@@___________@@@@@@@______
@@
__
@@@@__________@@@@@________
@@
____
@@@@@@_______________________
@@
_________
@@_________________________
@@
________
@@___________@@___________
@@
________
@@@________
@@@@@@@@@@@
_________
@@@_____
@@@_@@@@@@@
_________
_@@@@@@@
___________
@@@@@_
@
___________________
_@
____________________
@
_____________________
@
______________________
@
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ@____
@@@
______________
@@@@__@__
@_____@
_____________
@_______@@
@___@@
_______________
_@@@____@__@@
_______________________
@

______________________
@

_____________________
@

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست

.
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 1:40  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 4:10  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
با دستات يه پروانه ميگيري ، ميخواي ببيني زنده است يا نه انگشتاتو باز ميکني فرار ميکنه محکم ميگيريش ميميره. دوست داشتنم يه چيزيه مثل همين
.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 4:9  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
وقتي خلوت افکار مرا
با نگاه پريشان و پر از
سوال خودت بر هم مي زدي
من در اين انديشه بودم که کاش
حصار را هرگز نمي شناختم
.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 4:7  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
دوست دارم اشک تو باشم
بشينم گوشه چشمت
تا اگر افتادم بر زمين
ببوسم خاک پايت
.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 4:6  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم

                                                           شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

                                                          آخ  داره  باورم  می شه  خنده  به  ما  نیومده

.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 2:14  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
گویی

خورشید گرمای خود را از دست داده است

و گل های سرخ عطری ندارند

و ستارگان دیگر نمی خوانند

آن گاه که چشم می گشایم و می بینم

با تو نیستم

.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 2:6  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 1:20  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم
.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید
...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست
!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت
)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود
...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...
.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 1:19  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.

.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 1:16  توسط محمد جابر روشنی  | 
.
.
.
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توي خيابان راه مي رود
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند
و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند
و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است
و آدم ها , همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند
که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند.
.
+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 1:15  توسط محمد جابر روشنی  | 
.