وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است و آدم ها , همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند.
.
+
نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386ساعت 1:15 توسط محمد جابر روشنی
|